تبليغاتX
دست نوشته های....

خانه | ایمل آدرس | آرشیو

دست نوشته های....

زندگی فقط حفظ بقاء نیست، بلکه زنجیره ای ازلحظه های لذتبخش است


کمیسیون اصلاحات اداری و عملکرد های ناسالم شان

"ای مؤمنان چرا آنچه میگوئید عمل نمی کنید"             

                                               سورۀ صف آیه دوم

در فرهنگ و ادبیات امروزین ما افغانها میبایست که دیگر جای برای شعار و مبالغه سرائی سیاسی نباشد، چراکه تاریخ ما دیگر تاب بدوش افکندن گفتارهای عادی از کردار حکام نظامهای استبدادی و استعماری را ندارد، گفته های بدون عمل و عمل های بدون اندیشه (کور کورانه) زمامداران کشور صفحات پاک و بدون آلایش تاریخ ما را که در واقع مبین هویت ملی ماست، سیاه و کِدر نموده است، صفحاتی که باید با افتخارات و سر افرازی ملت افغانستان پر میشد نه اینکه باعث سرافکنده گی و لکۀ ننگی در دامان مردم ما می شد.

به هر حال سخن در باب اصلاحات است:

در توافقات بن در پهلوی سایر فیصله های مبرم و حیاتی ، جهت بازسازی وزارت ها و ایجاد ادارۀ سالم موافقه صورت گیرد که کمیسیون مستقل به منظور رهبری سیستم ادارۀ عامه، انسجام و هماهنگ ساختن تشکیلات اداری دولت مطابق عصر و زمان و نهایتا سپردن کار به اهل آن ایجاد گردد، خلاصه اینکه دورنمای کمیسیون اصلاحات اداری عبارت از ایجاد ادارۀ شفاف و خدمت گذار در سطح کشور، کاهش مصارف و استفاده از مهارت ها و استعداد های کمیاب برای صلح و انکشاف میباشد.

برین مبنا فرامین شماره 257 مؤرخ 2/3/1381 و شماره 25 مؤرخ 20/3/1382 مقام ریاست دولت مؤقت و انتقالی در مورد ایجاد کمیسیون اصلاحات اداری و خدمات ملکی تنفیذ گردید.

کمیسیون اصلاحات اداری از سه بخش عمده : بردهای مستقل استخدام و سمع شکایات، ادارۀ خدمات ملکی و دارالانشاء اصلاحات اداری و بخش آمریت مالی و اداری تشکیل شده است.

به آنچه ما میخواهیم گذر داشته باشیم برد مستقل اصلاحات می باشد که از دو بخش بررسی پیشنهادات وزارت ها و ادارات مستقل دولتی و راه اندازی سیستم رقابت آزاد می باشد.

ادارۀ راه اندازی سیستم رقابت آزاد همواره مدعی است که با رعایت اصل بیطرفی در انتخاب کادرها و زمینۀ سپردن کار به اهل آنرا فراهم میسازد و نمی گذارد که کمیت روابط بر ظوابط جلوه نمائی کند. ای کاش چنین یک ادعای حداقل پنجاه در صد جامع عمل میپوشید. زمانیکه سخن از رقابت آزاد در میان میاید اصل شایسته گی و برتری در گزینش بهترین ها در ذهن انسان تداعی میشود، اما غافل از اینکه بدانیم چه نیم کاسه های بر زیر کاسه است، وقتیکه یک پست به داوطلبی گذاشته میشود همه کسانی که واجد شرایط باشند میتوانند شرکت نمایند اما سخن اینجاست که در بین مشترکین کسانی هم هستند که از جانب وزراء ، رؤسای عالی و وکلاء معرفی میشوند که نظر به عملکردهای گذشته کمیسیون اصلاحات اداری به صراحت میتوان ادعا نمود که برنده گان پست هایکه به داوطلبی گذاشته میشود از جمله کسانی اند که قبلا از طریق جلالت مآبان (! ) فوق الذکر معرفی شدند و پارتی شان هم اوشان می باشند.

گذشته از آن هیچ دلیل موجۀ مبنی بر اینکه رشوه ستانی و روی بینی  با آنهمه مراجعینی که کمیسیون اصلاحات اداری دارد موجود نیست، چراکه زندگی مسؤلین افغان از دربان دم در تا به وزیر  کابینۀ ریاست جمهوری با مسؤلیت نپذیری معجون شده است و اگر هم چنین یک ادعای صورت گیرد که کمیسیون اصلاحات اداری خود یک ادارۀ سالم و به دور از فساد اداری می باشد، این در حد یک امر انتزاعی و فرضی است چون یا باید مسؤلین آن اداره افغان نباشد و اگر باشند ناگزیر همچنان باشند که در فوق ذکر گردید.

و همچنان کوتاه نظری، برروند اخذ امتحان میاندازیم در پروسۀ امتحان نظارت به عهدۀ یک هیئت بلند پایۀ دولتی و غیر دولتی ( خارجی ها) می باشد که البته این هم نظر به دلایلی نمی تواند جز ترفندی برای توجیح قانونی بودن فضای امتحان چیز دیگری نمی باشد. نقطۀ دیگری که توجه افزونتری میطلبد همانا شرکت کننده گانی امتحان میباشند که در یک زمان و یک مکان عین سوالات به داوطلبان پست های ولایت، معاونیت ولایت و ولسوال یک ولسوالی داده میشود، جالب اینجاست که هیچ وجه تمایزی در بین والی، معاون والی، وولسوال از لحاظ شایستگی و برتری نهاده نمیشود و همچنان همین طرزالعمل در بخش نظامی ها هم مرعی الاجرا است  از یک جنرال که فرضا به قومندانی امنیۀ یک ولایت کاندیدای است با یک خورد ظابط عین امتحان گرفته میشود.

به همه حال گذشته از حل درست و یا نادرست سوالات به آنچه ارجعیت داده میشود بلند بودن مهارتهای انگلیسی و کمپیوتر می باشد که به نظر من رجحان این اصل در شرایط کنونی کشور نه اینکه در قسمت اصلاحات اداری آبی به جوی نمی کند بلکه روند سازندگی ها را بطی نموده و سبقت را از آن بروکراسی و از همپاشی ادارات می نماید. و آنچه لازم و کار آمد است : تخصص مسلکی ، تجارب کاری و سوابق حسنه می باشد.

و اگر از روی ناگزیری و ناگریزی با همین وضعیت اصلاحات در کشور راضی همچنان که دیده میشود بسیار کند و ضعیف به پیش میرود و سالیان زیادی را در بر خواهد گرفت که حد اقل همین گونه اصلاحات را در ادارات شاهد باشیم با توجه به اینکه آنچه نیاز و به صلاح کشور و مردم ما می باشد تصریح روند اصلاحات می باشد.

و آنچه من به دولت جمهوری اسلامی افغانستان پیشنهاد دارم اینست که با متانت، استواری و تداوم از حصول سرعت در اصلاح سازی و دقت در شایسته سالاری کار گرفته، ادارات کهنه و فرسوده کشور را باسازی و نوسازی نماید تا باشد که دیگر هیچ چشمی در کشور ما فلاکت و دربدری را نبیند، هیچ گوشی از فساد اداری و اختلاس نشنود و هیچ دستی به دروازۀ این و آن دراز نباشد.

 

عبدالفتاح آنس

 



+ نوشته شده در 2007/5/16 ساعت 11:56 AM توسط عزيز هروي |

ایجاد فاصله و کشمکش میان دولت و ژورنالستان

 

فاضل سنگچارکی رئیس اتحادیه ملی ژورنالستان کشور در یک کنفرانس مطبوعاتی که در بارۀ آخرین تلاش های ژورنالستان جهت رهائی اجمل نخشبندی تدارک گردیده بود، ناامیدی اش را از دولت چنین ابراز کرده بود:

"ما از دولت برای رهائی اجمل نخشبندی ژورنالست آزاد کشور از بند طالبان کاملا نا امید شده ایم"

این تنها فاضل سنگچارکی نیست از دولت افغانستان در خصوص رهائی این ژورنالست آزاد از بند طالبان نا امید شده است، بلکه اقشار مختلفی از مردم ما دیگر از دولت و برنامه های این دولت نا امید گردیده اند. دولت افغانستان با بی تفاوتی به وضعیت نا بهنجار کنونی مردم کشور برخورد کرده است و هر باری که دولت مردان کنونی  به مسایل ملی روبر گردیدند بی تفاوتی و عدم شایسته گی خود را در موقعیتی که قرار دارند ثابت ساخته اند.

یکی از مسایلی مهمی که اخیرا بر سر زبانها است ضعف و بی تفاوتی دولت ما در رهائی اجمل نخشبندی ژورنالست آزاد که به دست طالبان به شهادت رسید می باشد.

سیاست دولت با این قضیه نشان دهندۀ این نکته است که دولت افغانستان از رسانه ها حمایت جدی نمی کند و در صدد است تا مطبوعات بخصوص رسانه های آزاد را با چالش موجه سازد.

مگر آیا دولت افغانستان نمی توانست که اجمل نخشبندی را از بند  طالبان آزاد سازد؟ با تأملی به این سوال میتوان گفت که راه های زیادی بروی دولت  افغانستان باز بود تا ازین طریق به این موضوع واکنش عاقلانه و مردانه نشان میداد. اما دریغ و درد که دولتمردان ما آنگونه غرق در منافع شخصی خود هستند که هیچ فکری جهت پایان دادن به همچون قضایا در ذهن خوابیده آنها رسوخ نمی کند و از قضایای ملی به نفع شخصی شان سود برده ملت را به دست فراموشی سپرده اند.

آیا مردم افغانستان حق ندارند که ازین دولت نا امید گردند؟ دولتی که به وعده های خود وفا نکرده پشت به مردم نموده است. آیا این ملت به این بی برنامه گی دولت هنوز هم به آینده امیدوار باشند و توقع برآورده شدن آرزوهای شانرا از دولتی که در منجلاب فساد غرق است و آماده انجام وظایفش در قبال ملت محروم و ستم دیدۀ افغانستان نمی باشد.

مورد دیگری که اخیرا دولت افغانستان مصمم به اجرا آن گردیده است به چالش کشانیدن مطبوعات کشور با استفاده از مجرای قانون می باشد.

با تقرر  عبدالکریم خرم به صفت وزیر اطلاعات و فرهنگ، از همان اول گمان میرفت که دولت افغانستان در صدد ایجاد دسیسه در قبال مطبوعات است. بنا به تحلیل یکی از روزنامه نگاران مطرح کشور که گفته بود: " با انتخاب عبدالکریم خرم بصفت وزیر فرهنگ سرنوشت غم انگیزی در انتظار مطبوعات است و وزارت فرهنگ بسوی بی فرهنگی خواهد رفت" با تأسف این دغدغۀ روزنامه نگار دور اندیش کشور ما که دغدغه بسیاری از روزنامه نگاران کشور بود با تقرر خرم به تحقق پیوست.

ژورنالستان مطرح کشور از همان اول پی بردند که دسیسۀ درکار است و دولت افغانستان مصمم است تا مانع انتقاد های رسانه ها و بیداری مردم از وضعیت کنونی کشور گردد. از تقرر جناب آقای خرم بصفت وزیر فرهنگ دسایس زیادی بر علیه مطبوعات صورت گرفته است که به گونۀ فشرده به مهمترین آن اشاره میگردد:

1) ایجاد موانع در سر راه رادیو تلویزیون ملی کشور که با تلاش های وزیر فرهنگ قبلی از زیر سلطۀ دولت بیرون گردید و اصلاحات زیادی درین کانون فرهنگی صورت گرفته بود، اما آقای خرم بار دیگر مستقل بودن این نهاد را زیر سوال برده و تغیرات گستردۀ در برنامه های این رسانه ایجاد کرد طوریکه اصلاحات قبلی در برنامه های رادیوتلویزیون ملی نادیده گرفته شد.

2) آقای عبدالکریم خرم قانون رسانه های کشور را که یکی از قوانین معتبر نزد حقوق دانان و ژورنالستان شمرده میشد، را دارای نوقص خواند و قانون رسانه ها به میل شخصی خود تغیر داد. در ساختن این قانون حتی جناب آقای خرم نظریات ژورنالستان را نیز نادیده گرفت.

3) تشدید خشونت ها از زمان تقرر خرم بر عیله ژورنالست ها از سوی مقامات دولتی افزایش یافته است. تا جائیکه مواردی موجود است اعضای رهبری وزارت فرهنگ خشونت های را بر علیه ژورلستان و رسانه های خصوصی روا داشتند.

با وجود این همه آیا دولت افغانستان وظایف خود را در قبال مطبوعات انجام داده است؟ زیرا که خود را حامی مطبوعات میداند.

تجربه در کشور ما نشان داده است هرگاهی که بین دولت و اقشار مختلف مردم ما فاصله ایجاد گردیده بحران در کشور تشدید یافته است که این مورد در قبال نظام کمونستی افغانستان صادق می باشد. مگر نظام کمونستی افغانستان از همین ایجاد فاصلۀ که با مردم داشت به سقوط مواجه نگردید؟ با نگاهی به دوران حکومت های کمونستی در کشور این سوالات را بخوبی پاسخ دهد و جا دارد که دولت مردان ما یک بار هم که شده به تاریخ مراجعه کند زیرا به گفته جواهر لعل نرو دانشمند سیاست مدار برجستۀ هندی " ملتی که تاریخ خود را نفهمد، تاریخ آن ملت دوباره بر سر آن ملت تکرار میگردد. " و این درس بزرگیست که میتوان حد اقل از دورۀ حاکمیت کمونست ها در افغانستان گرفت.

ژورنالستان به عنوان قشر مردمی و با فرهنگ نقش بارز و برجستۀ در پروسۀ ملت سازی و دولت سازی در افغانستان دارد. دولت افغانستان باید با تمام توان خود  با دشمنان مطبوعات مبارزه کند و وظایف خود را در قبال مطبوعات که قوۀ چهارم دموکراسی شمرده میشود انجام داده و مطبوعات افکار عامه را در کشور به نفع آبادی و دوام دموکراسی رقم زند.

این فاصله و کشمکشی که امروز بین دولت و ژورنالستان موجود است نه به نفع دولت و نه هم به نفع مطبوعات افغانستان است. بنظر میرسد راهکارهای ذیل نقش مأثری در آشتی دادن مطبوعات و دولت را دارد:

1- دولت افغانستان قانون رسانه های جدیدی که مبتنی بر واقیعیت های موجود در جامعۀ ما بوده و بر اساس معیارهای نوین ژورنالیزم استوار باشد را با اشتراک حقوق دانان متحد و ژورنالستان آگاه بسازد.

2- اشخاصی که در رأس وزارت فرهنگ قرار دارد باید به مطبوعات آزاد و آزادی بیان باور داشته و از دانش فرهنگی مطبوعاتی برخوردار باشد. تا به این طریق بتواند در قناع مندی مطبوعات کشور سهم اساسی داشته باشد.

3- دولت باید اتحادیه های خصوصی ژورنالستان را تقویت کرده و پیوسته در صدد کایش مشکلات اتحادیه های ژورنالستان باشد.

4-  در صورتیکه رسانه ها از قانون مطبوعات که خصوصیت آن قبلا تذکر رفت تخلف ورزد باید از مجرای حقوقی به این قضیه برخورد گردد.

5- دولت باید سعی کند تا مطبوعات جنبۀ تخصصی داشته و افراد متخصص را سهم اساسی در مطبوعات کشور داده تا بدینوسیله مطبوعات تأثیر بیشتری داشته باشد.

در نتیجه میتوان گفت اگر دولت ما درین مورد بی تفاوتی بیشتری نماید و اقدامی برای حل مشکلات مطبوعات در نظر گرفته نشود، سرنوشت غم انگیز مطبوعات کشور لکۀ ننگی بر پیشانی دولتمردان کنونی ما خواهد بود

نویسنده: ارشاد خطیبی 



+ نوشته شده در 2007/5/16 ساعت 11:51 AM توسط عزيز هروي |

طرح اخارج اجباری مهاجرین افغان از ایران

 

 

رژیم اسلامی ایران از تاریخ اول ثور سال جاری طرح بازگشت اجباری یک ملیون مهاجر افغان را بصورت ضربتی عملا در دست اجراء گذاشت. تا جائیکه درین روز ها تمام نیروه های انتظامی آن کشور در دستگیری مهاجران بطریقه هایکه مخالف با موازین بین المللی، حقوق بشر و حقوق بشر اسلامی می باشد، بسیج گشته اند.

اخراج مهاجرین به عنوان طرح جدید از سوی رژیم اسلامی ایران در حالی روی دست گرفته میشود که افغانستان تا هنوز به اثر دخالت های همسایه گان از جمله ایران مواجه به بحران چندین جانبه و چالش های خطرناک امنیتی در امور داخلی خود می باشد.

انگشت انتقاد گذاشتن روی زندانهای گوانتانامو، بگرام و غیره از سوی رژیمی که خود اردوگاههای مثل سنگ سفید در مشهد، ورامین در تهران، تله سیاه و چندین زندان دیگر که مخصوص به افغانها که در تضاد با قوانین اسلامی و انسانی است، نشان دهندۀ چال جدید سیاسی از سوی این حکومت می باشد که بااین نیرنگ ها بار ها خود را مدافع حقوق افراد و ملت ها نشان داده و از آن به نفع سیاسی خود استفاده کرده است. این بار نیز اخراج مهاجرین مبنی بر عدم موجودیت مدرک نزد آنها، منع کودکان از ادامۀ تحصیل و گرفتن کار توأم با ضرب و شتم، توهین و ناسزا گوئی به مهاجرینی که تلخ ترین حودس را تجربه کرده اندو ایران را به عنوان یک آدرس نزدیک و مطمئن انخاب کرده و در آن پناه جستند، تیر دیگری ایست که به هدف اثابت میکند.

میثاق جهانی دفاع از حقوق مهاجرین کارگر اسناد معتبری است که اسامبله ملل متحد آنرا به تصویب رسانده است. در مادۀ دوم این کنواسیون جهانی چنین حکم شده که واژه مهاجر به کسی اطلاق میگردد که بگونۀ در فعالیتهای اقتصادی کشور دیگری که خود تابعیت آنرا ندارد، یعنی این به مشکل اقتصادی در کشور خویش ازین دولت تقاضای مجوز کار کرده باشد، شامل باشد.

و نیز مهاجرین افغان مقیم ایران کاگرانی هستند که صبح تا شام عرق میریزند  و به شاقه ترین کارهای بدنی تن در میدهند تا مبلغ اندکی را برای ادامۀ حیات بدست بیاورند. این روز ها بر سر مهاجرین افغان بلا میبارد، اکثریت از ترس رد مرز شدن به خانه پنهان شده، که این هم تا زمانی دوام خواهد کرد، که مواد غذائی خانۀ آنه تمام شود، چرا که نیروهای انتظامی در شهر، کوچه و محله های کار به دستگیری و اخراج آنها به گونۀ برخورد با برده گان عهد باستان اقدام میکنند.

صدا و سیما و خبرنگاران آن کشور با بازخواست از کارگران افغانی این که چرا به کشور شان باز نمی گردند، برنامه های را تهیه میکنند که زمینه های روانی جامعه ایران را آماده میکنند.

احمد حسینی (مدیر کل اتباع مهاجرین خارجی ایران) در صفحه تلویزیون ظاهر شدند و خبر از پایان صبر جمیل مردم و دولت ایران در مهمان نوازی از مهاجرین افغان میدهد، از طرفی چند روز قبل نیروهای انتظامی آن کشور به محل کار چند تن از مهاجرین رفته و آنها را از چهار طبقه به پائین میندازند که در نتیجه یک تن آنها جان سپرد.

واقعا جای تعجب است چرا که من تا حال در هیچ جای دنیا ندیده ام که مهمان خود را از چهار طبقه ساختمان به پائین بیندازند. کسانی که در طول دوران اقامت مهاجرین در آن کشور از هیچ گونه ظلم و تعدی در حق آنها دریغ نکردند. امروزه بار مهان بودن را بر گردن آنها میگذارند و میگویند که اسلام مرز ندارد، شاید این مقوله مربوط به گذشته بوده و حالا دیگر منافع اقتصادی و سیاسی مجالی را فراهم نکند تا بجز از خود به همسایه خود هم بیاندیشیم، و از همه مهمتر به آینده اسلام بیاندیشیم. جای نهایت تأسف است که در اروپا امروز هیچگونه مرزی مشاهده نمی شود، ولی ایران برعلاوه مرز های جغرافیای و ترسیم مرز های مذهبی، نژادی و سیاسی در برابر افغانستان پرداخته است.

این کشور یکی از امضا کننده گان پیمان نامه حقوق کودک مصوب مجموعه عمومی در 1989 میلادی میبادشد، درین توافق نامه آمده است که حق حیات، تحصیل، عدم بحره کشی و کار اجباری، ابراز آزاد عقیده و نظر کودکان باید به رسمیت شناخته گردد. اما با شدت گرفتن روند اخراج مهاجرین افغان، کودکان آسیب پذیر ترین قشر این طرح هستند، زیرا نان آور خانواده از سر چهار راه دستگیر و رد مرز میشود و حتی خانوادۀ وی تا چندین روز از وی اطلاعی ندارند. از طرفی دولت ایران برای شدت بخشیدن به بازگرداندنی مهاجرین افغانی از سیاست جلوگیری از ادامه تحصیل کودکان در مدارس استفاده میکند. و این واقعا هشداریست که هر سال از دولت ایران به مهاجرین افغان داده میشود تا اینکه مقادیر بیشتری را از کمشنری سازمان ملل متحد در امور مهاجرین به دست آورد.

آیا در کدام قانون آمده است که پدر یک کودک را از پیش رویش گرفته و به کشور دیگری رد مرز کند، بدون در نظر داشت کرامت و اخلاق انسانی. تنها با رجوع به وجدان بشری کافی است که این حق را به هر کودکی بدون توجه به تبعیضات لسانی ناکردار، منطقه و غیره بدهیم، تا تحصیل کند. بلی امروز درین آشفته بازار فرشته گانی که بیش از همه قربانی میشوند، کودکانی هستند که بی هیچ گناهی بدون آنکه بخواهند به ایران آورده شده اند و یا آنجا به دنیا آروده شده اند. بلاخره اینکه بعد از طرح این پلان از سوی رژیم اسلامی ایران وضعیت این مهاجرین بسیار دشوارتر نسبت به گذشته می باشد. همچنین کمیساریا سازمان ملل متحد از مسؤلیت حمایت این مهاجرین شانه خالی میکنند، با این استدلال که مهاجرین اخراج شده فاقد مدرک اقامت هستند.

و همینگونه وزارت خارجه افغانستان نیز درین قضیه کدام تصمیم یا استراتیژی مشخصی را از خود نشان نداده است. چقدر درد آور است که انسانیت افراد را به کارت اقامت خلاصه کنیم و بگوئیم که هر کس مدرک ندارد حقوق انسانی ندارد. از طرفی سفیر ایران مقیم افغانسان اظهار میکند که ما از هر فامیل پنج نفری به یکی از آنها ویزای کارگیری میدهیم تا دوباره به ایران برگشته و به کار خویش ادمه دهند و این بخاطر قانون مند ساختن رفت و آمد بین دو کشور می باشد. در حالیکه اخیرا مبلغ هزینه ویزا به یک صد و پنجاه یورو افزایش یافته است، با این میزان پرداخت، کارگر چگونه میتواند بازگردد. در نتیجه دیده میشود که این برنامه با طرح ریزی زیرکانه به اخراج یک ملیون نه، بلکه مجموع مهاجرین که تعداد شان به یک ملیون و هشت صد هزار نفر میرسد، دست خواهد زد. با این حال با وجود این همه حضور نظامی امریکا و غرب میتواند گزینۀ باشد که رژیم اسلامی ایران با اخراج صدها هزار نفر مهاجر افغانستان را دچار یک بحران انسانی نماید و مؤفق با فروپاشی نظامی شود که دشمن دیرینۀ وی (امریکا) برای آن تلاش میکند. چرا که کوشش های ایران برای تبدیل شدن به یک قدرت هسته ای میطلبد تا ازین ترفند های سیاسی هرچند ناجوان مردانه تر طرح ریزی کند. اگر به عمق این مسله پی ببریم متوجه خواهد شد که در اقدامات اخیر ایران هیچ گونه ارجعیت اداری، قانون بشری واسلامی داده شده جز آینده نگری های اقتصادی و سیاسی.

بلاخره به وضعیت امروزی کشور که میبینیم، انفجار، جنگ، فقر، بیکاری، وحشت، فساد اداری، بی سرپناهی، افزایش سرسام آور قیمت ها مواد معیشتی بیشترین جایگاه را بخود گرفته است.

و از طرف دیگر عمل انقلابی ایران بحران موجود را تا حد امکان تقویت خواهد کرد و مشکلات جدید و ناشناخته دچار خواهد شدیم، زیرا وزارت امور خارجه کشور خواهان بطی شدن روند اخراج مهاجرین از کشور ایران میشود، این نشان دهندۀ این است که حتی وزارت خارجه ازین قضیه کدام آگاهی قبلی نیز نداشته و تا حال استراتیژی مشخص در قبال ایران از سوی این وزارت در ارتباط مهاجرین در دست نیست.

این امر صریحا میطلبد تا دولت افغانستان با مراجعه به سازمانهای مربوطه از جمله حقوق بشر و ملل متحد، خواهان تجدید نظر مقامات ایران در قبال مهاجرین گردد و با عودت کننده گان نیز زمینه های کار فراهم شود زیرا مافیای بین المللی سازمان یافته، گروپ های تروریستی بهترین و متبارزترین افراد شانرا از میان جوانان تشنه به کار سرباز گیری میکنند. و همچنین بر رژیم اسلامی ایران که ادعای رهبری جهان اسلام را میکند، لازم است تا با توجه به وضعیت نامناسب امنیتی و اقتصادی افغانستان به جای قوت بخشیدن به این نابسامانی ها در ایجاد صلح و ترقی این کشور دوست، برادر، همسایه و همدین که جزء شعار های همیشه گی آنها بوده سهیم شوند. تا بساط فقر و بیچاره گی از افغانستان برچیده شود و مهاجرین افغان به میل خود به کشور خود باز گردند.

نویسنده : آریا رئوفیان

یاداشت: مسؤلیت هر مقاله به عهدۀ نویسندۀ آن میباشد، دارندۀ وبلاگ در باره نظری  ندارد.



+ نوشته شده در 2007/5/16 ساعت 11:47 AM توسط عزيز هروي |

نحوۀ برخورد دولت با شهروندان افغان

 

"ملت ها سزاوار همان حکومت های اند که بر ایشان حکمروائی میکنند" (حضرت علی کرم الله وجه)

با وجودیکه با عملکردهای دولت در قبال ملت مان، راضی نمی باشم، اما بدیهی ایست که جامعه ی ما هم ازین اصل اساسی و مهم مستثنی نبوده، چه در گذشته و چه اکنون حکومت های ما مطابق و سزاوار عملکردهای مان میباشد.

من سخت شیفته ی قانونیت و دیموکراسی در وطنم می باشم، اما چه کنم که عوامل زیادی از جانب دولت و هم از طرف ملت سبب گردیده که تا ما را از رسیدن به آزادی و قانونیت محروم سازد و از کاروان تمدن های بشری عقب نگهدارد.

عواملی که از نظر من باعث بی ثبات باقی ماندن وطن گردیده و فاصله ی بین ملت و دولت بوجود آورده، که در آن ملت افغان نقش داشته است، بدین قرار اند:

1) عدم اندیشه سیاسی مردم: طوریکه میدانید اکثر مردم ما در عالم بی دانشی بسر میبرند، که این خود موجب شده  تا مردم از دانش سیاسی محروم بمانند. و این امر همیشه زمینه را مساعد ساخته تا از مردم ما هرکس به اشکالی بخاطر رسیدن به قدرت؛ استفاده کند.

2) مشکلات اقتصادی و اجتماعی: خود میدانید که از دید مردم باید در قدم اول به این مشکلات رسیده گی گردد. بقول یکی از استادان لیسه انقلاب" خارجی ها بفکر این هستند تا در سیاره های دیگر جای زنده گی پیدا کنند، و هر روز سیاره ی را کشف میکنند. اما ما هنوز در فکر لقمه ی نانی بسر میبریم. فقط نان کافی باشد، به اکتشافات و رسیدن به سیارات دیگر کاری نداریم. وی اضافه میکند، نمی دانم که آیا وقتی خواهد شد که ما هم به این ترقی ها نایل آییم؟ اما من متیقنم که نخیر، شاید وقتی دیگران به کره های دیگر مانند مریخ نقل مکان کنند، بعد جای شان ممکن به ما باقی بماند."

از دید استاد موصوف که بگذریم، باید پذیرفت که جامعه ی ما همیشه از دست فقر، عدم سواد، نبود فرهنگ سالم، نبود رابطه بین دولت و ملت، و ازین قبیل مقوله ها...... رنج برده است. که تا کنون هم ما سردچار این نابسامانی ها می باشیم.

3) دست های بیگانه گان برای اینکه مردم ما از سیاست دور بمانند: وقتی ما به تاریخ نگاه میکنیم، میبینیم که در مقاطع مختلف تاریخ،  کشور ما  یا تحت استعمار مستقیم کدام کشور بیگانه ی  قرار داشته و یا هم به نحوی از انحا دست های بیگانه گان برای بی ثبات ماندن آن در کار بوده است.

به عقیده ی من این دلایل هم در گذشته و هم اکنون در جامعه ی ما وجود داشته، و این موجب گردیده است که نه دولت در نزد ملت و نه ملت در نزد دولت از ارزش و اهمیت برخوردار باشد.

البته مسایلی هم هستند که نقش دولت را در زمینه ی این ناهنجاری ها نشان میدهد، که آنها عبارتند از:

1) استبداد دولت: اگر نگاهی به تاریخ افغانستان بیندازیم، دیده میشود که نود درصد دولت های مان براساس استبداد بوجود آمده و براساس  استبداد حکومت کرده اند.

بقول دکتر شیرشاه یوسف زی ( نویسنده و مؤرخ در تاریخ معاصر افغانستان) " ملت ما همانند گوسفند از طرف زمامداران نگهداری میشدند و زمامداران ما نقش چوپان را داشته اند، که حتی به ملت ما اجازه ی <به به> کردن را هم نمیدادند".

این استبداد حکومت های مان موجب آن شده که ملت برای نجات خود هم که شده از دولت فرار کند.

2) مداخله بیگانه گان برای عدم ارتباط میان دولت و ملت: در طول سالیان متمادی دولت های ما از طرف استعمار گران تشویق میشدند تا همان راه های که بین مردم است را قطع کنند،  روشنفکران و اشخاص نخبه و مردمان با درک را از بین ببرند.

با نگاهی به ارتباطی که هم اکنون بین ملت و دولت ما برقرار است، میتوان گفت: عواملی که در بالا ذکر شد، امروز هم در جامعه ی ما صدق میکند.

امروز میبینیم که هم دولت و هم ملت ما به همدیگر بی باور هستند. دولت ما بدون داشتن برنامه و عدم مراعات کردن حقوق شهروندی مردم افغانستان، ثابت ساخته است که هنوز هم به مردم ما اهمیت وارزشی آنچنانی را قایل نمی باشد.

اگر خواسته باشیم به مثالی درین زمینه اشاره کنیم، میتوان به کشتار مردمان بی گناه بدست نیروه های خارجی مستقر در افغانستان، اشاره نمود، که هر روز به بهانه ی به قتل میرسند.  و یا میتوان به پروسه اخراج اجباری مهاجرین افغان از ایران اشاره کرد.

البته هر کشور حق دارد براساس قانون موضوعه خود در قبال اتباع دیگر کشور ها عمل کند واز اتباع خویش در سراسر جهان دفاع مناسب را انجام دهد و کشور ایران نیز این حق را دارد، اما مساله مهاجرین افغان را می توان از زاویه دیگر نگریست. اکثر مهاجرین افغانی که کشور ایران را به عنوان مقصد هجرت گزینی خود  انتخاب کرده اند، بر اساس چند فاکتور مهم چون همزبانی، همکیشی، و هم مذهبی می باشد. براساس شعار بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران که " اسلام مرز ندارد" و شعارهای اسلامی که در طول حیات سیاسی حکومت مزبور از طریق رسانه ها شنیده می شد، و پناه دادن به پناهنده گان کشور های افغانستان و عراق و مهمان نوازی از آنان منطبق با این شعارها تحلیل و تفسیر می گردید لذا گروه های زیادی مقصد مهاجرت شان را این کشور انتخاب کرده اند.

 

سوالهای که همیشه اذهان مردم ما را رنج داده است،  که چرا؟ چرا در جامعه ی ما همیشه استبداد و بیدادگری حاکم بوده است؟ چرا هرکسی که درین سرزمین بقدرت رسید، ملت و وطنش را فراموش میکند؟ چرا ما قرن ها از تمدن بشری عقب ماندیم؟ چرا همیشه از حقوق انسانی خود محروم بوده ایم؟ چرا زود فروخته و ربات دست  بیگانه گان میشویم؟  وهزاران چرای دیگر که ذهن هر فرد این وطن را لحظه به لحظه میرنجاند .............................

اما باید چه کنیم که ما ازین معضله بدر آییم؟

حالا که کارد قصاب به استخوان رسیده، فقط میتوان از خود قصاب کمک خواست ،که کاردش را کنار بگذارد. منظورم اینست که، حالا باید خود  دولت زمینه های را فراهم سازد تا به این حالت پایان داده شود.

1) در قدم اول دولت باید به شعار و مبالغه پایان دهد و با خلوص نیت به مردم خدمت نماید. و از تمام توان خود  برای برآورده ساختن نیازهای اجتماعی مردم، استفاده کند.

2) نیازهای مردم ما باید اولیت بندی گردد. و اقدام شود تا نیازهای اساسی این مردم که عموما فکر میکنند آب و غذا میباشد، تأمین گردد. و بعدا به نیازهای فرعی دیگر توجه صورت گیرد، یعنی به عباره دیگر باید برنامه های کوتاه مدت، میان مدت و طویل مدت برای برآورده شدن نیازهای مردم ما در نظر گرفته شود.

3) در شرایط کنونی که نیروهای خارجی در افغانستان هستند، مواردی مشاهده شده است، که دولت ما به نفع نیروهای خارجی، حق شهروندان افغان را سلب کرده است.

دولت ما باید سیاست های را پیاده کند تا هم از خارجیان به گونه ی انسانی و معیارهای بین المللی پذیرائی کرده و از طرف دیگر مردم ما را فراموش نکند. زیرا اگر این کار صورت نگیرد، بی باوری مردم به این دولت افزایش خواهد یافت.

این مسله ایست که دولتمردان ما بارها به آن اشاره نموده اند. بقول محمد یونس قانونی ( رئیس پارلمان کشور) " خطر جدی که دولت ما را تهدید میکند، از ناحیه ی خود سری های نظامیان خارجی است. که اگر به این مورد توجه نشود، منجر به رو گردانیدن ملت از دولت خواهد شد.

بنا اننظار مردم از دولت اینست که، نباید به نیروهای خارجی اجازه ی چنین خودسری ها داده شود، بلکه باید با هماهنگی دولت فعالیت کنند.

به عقیده ی من باید پروسه ی ملت سازی و دولت سازی در افغانستان روی دست گرفته شود. زیرا تجربه نشان داده است که کشورهایکه در جنگ جهانی دوم آسیب های جدی را متحمل شده بودند، با تطبیق این پروسه از بحران نجات یافتند.

افغانستان نیز میتواند با در نظر داشت این مسایل و نهادینه کردن آن از بحران کنونی که دامن گیر مردم میباشد، رهایی یابد.

نویسنده : عزیز احمد هروی

 



+ نوشته شده در 2007/5/15 ساعت 6:17 PM توسط عزيز هروي |

بحران های بین تمدنی و راه حل آن

در ابتدا به دیدگاه مسلمانان نسبت به غرب و تمدن غربی میپردازیم، البته غرض از ابراز عقاید  مسلمانان این نیست که از واقیعت ها گریز زده باشند.

باید پذیرفت که دین و حاکمیت دینداران در غرب با فراز و فرود های همراه بوده است. طوریکه میدانید تا قبل از عصر جدید و حاکمیت علم، کلیسا حکمران مطلق، آنهم حکمرانی از قسم دولتی آن بحساب می آمد و راه هرگونه اکتشاف علمی مخالف با جزم اندیشی خود را به شدت تمام سرکوب میکرد، که این  وضع با بوجود آمدن روشنگری ها و پیشرفت های علم جدید، عقب نشینی را آغاز کرد.

چیزیکه نه تنها غربیان، بلکه تمام جهانیان در باره آن به یک عقیده اند، اینست که تفاوت عصر جدید با قرون پیشین در غرب عمده تأ کاهش حاکمیت کلیسا وافزایش قدرت علم می باشد. و همچنین وجه تمایز دیگری که میتوان  میان عصر جدید و قرون پیشین گفت، اینست که فرهنگ عصر جدید بیشتر دینوی است تا روحانی و دینی.

با پیروزی حاکمیت مبتنی بر عقل، راه تجربه مبتنی بر عقل فنی و ابزاری نیز گشوده شد و انسان غربی با پشت کردن به کلیسا و حاکمیت آن، روز بروز به اختراعات و اکتشافات جدید دست یافت و برخلاف عصر کلیسا، تخطی از قوانین و احکام علمی مستوجب کیفر و مجازات نشد تا جائیکه در قرن هفده هم به شگرفترین پیروزیش دست یافت.

هرچند درین قرن نیز کسانی مثل لوتر آلمانی ضمن مخالفت با فرضیه خورشید محوری کوپرنیک، او را احمق دانسته و با تمسک به کتاب مقدس، او را طرد می کردند. اما انسان غربی راه خویش و راه توسعه دادن تمدن را یافته بود و با جسارت تمام اقدام به فرضیه پردازی می کرد و با صبر و حوصله روش علمی را پی میگرفت. اگرچه بسیاری از دانشمندان زنده زنده سوزانیده شدند و یا مثل گالیله با انکار مصلحتی نجات یافتند.

جنجال حاکمیت کلیسا با حاکمیت علم، در کنارگذاشتن مفاهیم ماوراء الطبیعی از همه نهادهای اجتماعی و سیاسی در غرب منجر شد و وظایفی که قبلا عمال کلیسا از جانب خدا و دین انجام می دادند، در عصر جدید به متخصصان مرتبط به هر فنی واگذار شد. وظایفی همچون آموزش و پرورش، سازمان قضائی و فعالیتهای اجتماعی، در گزینش افراد فقط تخصص ملاک قرار میگرفت اما دینداری کمترین امتیازی نیز محسوب نمی شد. دین درین عرصه همره با مدعیان دیندار و حافظان ایدئولوژی دینی عقب نشست و از منزلت سابق خود فرو افتاد. در نظام جدید، دین دیگر به یک امر کاملا فردی و شخصی تبدیل شده بود. این روند که در قرن بیستم به اوج خود رسیده سبب ایجاد جامعه لیبرال دموکراسی مبتنی بر عقل و حقوق طبیعی و فردی انسان و جامعه سکولار شد و چنین جامعه ای عنوان آزادترین جوامع به بشریت معرفی گشت. با پشتگرمی به پیشرفتهای شگرف تکنولوژی و فناوری، احساس نیاز و وابستگی به خدا و مفاهیم ماوراء الطبیعی را کاهش داد و مرگ خدا را جشن گرفت، و برای حفظ و گسترش آن به علم مبتنی بر عقل فنی چنگ زد و با جسارت تمام اعلام کرد که مسلمانان نیز در نهایت مجبورند بین کعبه و دنیای ماشینی یکی را برگزینند.

اسلام در نظر یک مسلمان، هم قوانین فردی و هم قوانین اجتماعی آن نیاز به نهادهای اجتماعی دارد که دولت بارزترین آن بحساب می آید. اسلام بدون نهادهای اجتماعی، غیر قابل تصور است، بخصوص آنکه حضرت محمد <ص> بعد از هجرت در مدینه، جامعه "مدینه النبی" را همراه با نهاد اجتماعی و احکام حکومتی به امت عرضه کرد. و با ابلاغ قوانین در دو حیطه اولیه و ثانویه بر اساس نیازهای ثابت و متغیر در تثبیت آن کوشید و حق قانونگذاری را فقط به خدا واگذاشت.

در نظریه اسلام، حاکمیت که جنبه های روحانی و دنیائی آن در هم تنیده شده از آن خداست و کسی عهده دار حاکمیت می شود که فقط در چهارچوب قوانین الهی در اجرای عدالت اجتماعی، مشروعیت خویشرا از خدا اخذ کرده باشد. البته درینصورت دیگر شعار "مال خدا را به خدا و مال قیصر را به قیصر واگذاشتن" معنی نخواهد داشت.

در دهه ی 70 این نگرش قوت یافت که مدرنیسم به دلیل جدائی از خدا و معنویت شکست خورده است. و این دوره دیگر سخن از سازگاری دین با مقتضیات جدید در میان نبود بلکه بحث بر سر مسیحی کردن دوباره ی اروپا و اسلامی شدن مدرنیزه بود، دین سنتی با معنای تازه به جوامع برگشت و بدیهی ترین و برجسته ترین و قوی ترین عامل نوزایی دینی در سطح جهانی دقیقا همان بود که انتظار میرفت باعث نابودی دین بشود، یعنی فرایندهای مدرنیزاسیون اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی که در نیمه ی دوم قرن بیستم در سراسر جهان اشاعه یافت.

البته این امر، به معنای برطرف شدن بحران معنویت از تمدن غربی نیست. بحران معنویت در اشکال گوناگون تمدن غربی را تهدید میکند و از آنجا به دیگر جوامع غیر غربی در قاره های دیگر راه می جوید، گسترش بیماری ایدز، افزایش شمار کودکان نامشروع، فرسایش بافت خانواده و جامعه و نگرانیهای که خود غربیان از نبود قطبی معنوی واخلاقی در غرب ابراز می دارند. مهمترین عامل تضعیف جاذبیت فرهنگ غربی و بالطبع  مانعی در راه ارتباط متقابل به حساب می آید.

با پیشرفت تکنولوژی ، بشر مدرن هر وقت اراده بکند، قادر خواهد بود با فشار دادن دکمه ای، تمدن چندین هزار ساله را نیست و نابود کند و یا با تغیر اندک در ژن، انسان را به حیوانی خونخوار تبدیل کند که شاید در هیچ برهه ای از تاریخ حتی در عصر بربریت نیز نتوان نمونه ای برای آن پیدا کرد.

تمدن غربی که انتظار میرفت رهبری انسان را در جهان مدرن در دست بگیرد، اینک با ظهور بحرانهای معنویتی که دامنگیر آن شده این موقیعت را از دست داده است. امروزه بندرت میتوان ملتی غیر غربی را یافت که آرزوی غربی شدن در سر داشته باشد، در حالیکه روز بروز بر شمار منتقدان تمدن غربی افزوده میشود.

امریکا که بعد از جنگ دوم جهانی به همرای شوروی سابق، ادعای رهبری جهان را داشت و بعد از فروپاشی بلوک شرق، تنها کشور مدعی این عرصه به شمار میرفت براساس آخرین نظرسنجی هایی که طی ماه های اخیر توسط مؤسسه امریکائی گالوپ صورت گرفته، معلوم شده است که امریکا در کشورهای پاکستان، ایران، اندونیزی، ترکیه، لبنان، مراکش، اردن، عربستان سعودی، از محبوبیتی برخوردار نیست.

با چنین وضعیتی، یک تعداد از اندیشمندان غربی و غیر غربی تنها راه پایان دادن به نابسامانیها را در گفتگوی بین تمدنی میدانند. اما در شرایط کنونی، قدرتهای غربی و در راس آن امریکا برای گفتگو صالح نمی باشند. برخورد تحقیر آمیز تمدن غرب با ملتهای دیگر، را میتوان از جمله عواملی دانست که سد راه گفتگو می باشد.

زیرا اگر احیانا یکی از طرفین خود را صاحب تمام حق بداند و برای طرف مقابل نه تنها حقی قایل نشود، بلکه آنرا به دیده ی تحقیر بنگرد و انتظار داشته باشد که طرف مقابل مطیع بی چون و چرای او شود و در تحت سلطه او در آید، طبیعی است که در چنین شرایطی، گفتگوی مطرح نخواهد شد. از قضا در مسله تمدن غرب و اسلام نیز همین گونه است.

تا زمانیکه تمدن غرب با ابزار دوگانه سازمانهای بین المللی نظیر سازمان ملل متحد و صندوق بین المللی پول، حقوق بشر را ابزار سرکوب ملتهای دیگر قرار دهد، هیچ وقت اعتماد حاصل نمی شود و وقتی اعتماد نباشد دو طرف حاضر به گفتگو نخواهند شد.

 

تلقی غرب از تمدن اسلام:

طوریکه میدانید، در حال حاضر هیچ یک از تمدن های مطرح  دنیا حس پذیرش دیگری را در کنارش ندارد، که خصوصا میتوان از تمدن قدرتمند غرب یاد آور شد.

و اما در باره نگرش غربیان نسبت به اسلام و تمدن اسلامی میتوان گفت که نگرش شان برعکس چیزیست که مسلمانان نسبت به غرب دارند. البته طوریکه میدانید، گاهی چنین اتفاق میافتد که یکی نسبت دیگری کاملا منفی بافی نماید، که این امر در مورد بعضی از غربیان هم صادق است. مهمترین مسأله ای که به گمان غربیها در جهان اسلام مانع گفتگو تلقی می شود، جهاد و مفاهیمی چون فتوی و شعار های نظیر الله اکبر می باشد. بدین معنی که آنان شریعت اسلام را دین شمشیر و خشونت می دانند که از آن بوی خون به مشام میرسد. نمونه ی ذیل برداشت این گونه از دین اسلام است:

اسلام از آغاز دین شمشیر بوده و شرافتهای نظامی را پاس داشته است. اصل اسلام از قبایل چادر نشینی بدوی و جنگجو بوده است و این امر باعث شده است که خشونت با بنیاد اسلام عجین شود. و گفته میشود که آموزه اسلام جنگ علیه کافران را تبلیغ میکند.

نظامی گری، عدم قابلیت جذب و همجواری با گروهای غیر مسلمان ویژه گیهای همیشگی اسلام بوده است و تمایل اسلام به خشونت توضیح دهنده درگیری های گذشته اسلام است.

البته باز هم یاد آور میشوم که این فقط دیدگاه بعضی از غربیان بود که در باره اسلام داشتند.

 

اما اگر از نظر پردازی دیگران نسبت به خود بگزریم، آیا واقعا تمدن اسلامی ما در حال حاضر میتواند از راه گفتگو با تمدن های دیگر بشری به نابسامانی های بین تمدنی دنیا خاتمه بخشد؟ جواب من در حال کنونی، نخیر می باشد. طوریکه میدانید در حال حاضر مجامع اسلامی دنیا هرکدام شان به نوبه خود ادعای رهبری جهان اسلام را دارند، و هرکدام میخواهند که مرکزیت اسلام را دارا باشند. به عقیده من در حال حاضر نبود کشور کانونی در تمدن اسلامی بزرگترین مشکل و سد راه گفتگو با دیگر تمدن ها می باشد، زیرا تا زمانیکه ما خود یک پارچه و متحد نباشیم، چطور میتوانیم با دیگران پای میز مذاکره بنشینیم؟  شرایط اجتماعی و سیاسی منطقه ای و بین کشوری ضرورت گفتگو را ایجاب میکند و دیر یا زود انسانها برای نجات حیات بشری و جلوگیری از انهدامهای خانمانسوز به این سو کشیده خواهند شد، لیکن برای آنکه گفتگو عملا آغاز گردد، وجود کشورهای کانونی جهت فرماندهی و هدایت گفتگو ضروری است.

کشورهای اسلامی دنیا باید حد اقل تا زمانیکه گفتگوی تمدنی درنگرفته مشکل درون تمدنی را حل کنند و با همد یگر به گفتگو - بنشینند.

از نوع حکومتهای کشورهای مسلمان که در گذریم، کمتر میبینم که آنان با همدیگر متحد و متفق باشند و در صحنه های بین المللی به اتفاق هم برای جلب منافع امت مسلمان تلاش کنند، همگی رهبری جهان را میخواهند، بخصوص ایران، عربستان سعودی، مصر، پاکستان و اندونیزی، و هیچ یک از این کشورها حاضر به پذیرش رهبری دیگری نیست و بلکه آنرا صالح برای این امر نمی داند.

ایران به سبب زبان و مذهب و تا اندازه ای توان مالی عملا نمی تواند  این نقش را ایفا کند، مخصوصا که اعراب حاضر به همراهی او نیستند.

عربستان به دلیل مذهب وهابیت و جمیعت اندک و عدم استقلال سیاسی، اقتصادی نمی تواند ایفای نقش نماید و مصر  به علت فقر شدید اقتصادی و وابستگی تمام عیار به غرب و کشورهای عرب ثروتمند وسازش با اسرائیل و نبود مدنیت و پاکستان به لحاظ فرقه گرائی شدید و فقر و عدم امینت و ندونیزی که عملا از مرکزیت جهان اسلام به دور است و نمی تواند نقش محوریت را ایفا کند.

نتیجه اینکه: در میابیم که تمدن اسلامی از وجود کشور کانونی محروم است و تازمانی که امت مسلمان به استقلال سیاسی و اقتصادی دست نیابند و رشد اقتصادی را به حد قابل قبولی ارتقا ندهند و نظام های مردم سالار و مبتنی بر عقلانیت و مدنیت را که بالطبع با مدنیت "مدینه النبی" سازگار است، مستقر نسازند و از اختلافات مذهبی و فرقه ای و ملیتی دست نکشند و حس ناسیونالیستی را تحت الشعاع وحدت اسلام قرار ندهند، نمی توانند در صحنه های بین المللی نقش ایفا کنند و در آن صورت، جهان اسلام از وجود نماینده ای قوی در فرایند گفتگو محروم خواهد شد.

 

خلاصه اینکه :

جهان در بستر زمان به علت نبود شرایط مناسب در راه برقراری تفاهم متقابل و احترام واقعی به ارزشها مکتبی، اخلاقی و مذهبی دیگر گروهای ملی و محلی رنج بسیاری به خود دیده است. آنچه خصومت و کینه توزی را تشدید کرده است ،تحمیل خود محوری فرهنگی و تمدنی از سوی ابرقدرتها بر دیگر ملتهاست،  پیامد این خود محوری و گسترش طلبی بارز، تخریب و نابودی اصالت گروهای قومی و ملی جهان بوده که بدون آن نمی توان هیچ اساس قدرتمند و جامعی را برای استقلال، عزت و پیشرفت بنا نهاد و یا حتی متصور شد.

بنابرین هدف اصلی این بحث بررسی لزوم اجتناب ناپذیر جوی پیوسته آرام و نوید بخش و بالنده است برای تحقق گفتگو تمدنها.

 

 

تشکر و سپاس ازینکه وقت تانرا در مطالعۀ این مطلب صرف نمودید

+ نوشته شده در 2007/5/15 ساعت 6:15 PM توسط عزيز هروي |

نقش ایمان در زنده گی

 

زنده گی بدون ایمان به هر سرحدی از پیشرفت ها که دست یابد، باز هم ناقص است. (دانشمند غربی ژرژ پولیستر)

مثلث (هنر ، دین و علم) از دیدگاه جورج سارتن:" اعتراف دارد که ایمانی که مورد نیاز انسان است ایمان دینی و مذهبی است.

هنر زیبایی را آشکار می‏سازد واز همین جهت مایه شادی زندگی می‏شود، دین محبت می‏آورد و موسیقی زندگی است، علم با حق و راستی و عقل سر و کار دارد و مایه هوشیاری نوع بشر می‏شود.به هر سه اینها نیازمندیم، هم به هنر، هم به دین، هم به علم.علم به صورت مطلقی برای زندگی لازم است، ولی هرگز به تنهایی کافی نیست".

 

شاید بپرسید که چرا موضوع مورد بحث را با سخنان غربی ها آغاز نمودم؟ جواب واضح است، زیرا میخواستم این نکته را خاطر نشان سازم، غربی های که سخت مخالف یکجایی علم ایمان بودند، با آنهم معترف اند که زنده گی بدون ایمان ناقص است، و تنها با قوه علم نمی توان به خوشبختی های زنده گی نایل آمد.

رابطه‏انسانیت انسان و حیوانیت او، به عبارت دیگر رابطه‏زندگی فرهنگی و معنوی انسان با زندگی مادی‏او ارتباط مستقیم با برداشت وی از رابط علم ایمان دارد. علم و  ایمان دو رکن ازارکان اساسی انسانیت انسان است.اکنون می‏خواهیم‏ببینیم این دو رکن و این دو وجهه انسانیت، خود با یکدیگر چه رابطه‏ای دارند یا می‏توانند داشته باشند.                                                                        متاسفانه در جهان مسیحیت به واسطه برخی‏قسمتهای تحریفی عهد عتیق (تورات)اندیشه‏ای در اذهان‏رسوخ یافته است  که هم برای علم گران‏تمام شده و هم برای ایمان.آن اندیشه، اندیشه تضادعلم و ایمان است.ریشه اصلی این اندیشه همان است که در عهد عتیق «سفر پیدایش‏» آمده است.                                                                                                              در باب دوم، آیه 16 و 17«سفر پیدایش‏» درباره آدم و بهشت و شجره ممنوعه چنین‏آمده است: «خداوند آدم را امرفرموده، گفت: از همه درختان باغ بی‏ممانعت بخور، اما از درخت معرفت نیک‏و بد زنهار نخوری، زیرا روزی که از آن خوردی هرآینه خواهی مرد.» در آیات 1 - 8 از باب سوم می‏گوید:   «و مار از همه حیوانات‏صحرا که خدا ساخته بود هوشیارتر بود و به زن(حوا)گفت:   آیا خدا حقیقتاگفته است که از همه درختان باغ نخورید؟ زن به مارگفت: از میوه درختان باغ می‏خوریم، لکن از میوه  درختی‏که در وسط باغ است‏خدا گفت از آن مخورید و آن را لمس‏نکنید، مبادا بمیرید. مار به زن گفت: هر آینه نخواهید  مرد، بلکه خدا می‏داند در روزی که از آن بخورید چشمان شما بازشود و مانند خدا عارف نیک و بد خواهید بود، و چون زن  دید که آن‏درخت برای خوراک نیکو است و به نظر خوشنما و درختی‏دلپذیر و دانش‏افزاست، پس، از میوه‏اش گرفته، بخورد و به  شوهر خودنیز داد و او هم خورد آنگاه چشمان هر دوی ایشان باز شد وفهمیدند که عریانند پس برگهای انجیر را دوخته، سترها  برای خویشتن ساختند» در آیه 23 از همین باب می‏گوید:   «و خداوند گفت: همانا انسان مثل یکی از ما شده است که عارف‏نیک و بد گردیده.اینک مبادا دست‏خود را دراز کند و از  درخت‏حیات نیزگرفته بخورد و تا به ابد زنده ماند.» طبق این برداشت‏از انسان و خدا و آگاهی و عصیان، امر خدا(دین)این  است‏که انسان عارف نیک و بد نگردد و آگاه نشود، شجره‏ممنوعه، شجره آگاهی است، انسان با عصیان و تمرد امر خدا(با  سرپیچی ازتعلیمات شرایع و پیامبران)به آگاهی و معرفت می‏رسد وبه همین دلیل از بهشت‏خدا رانده می‏شود.بر اساس این برداشت، همه وسوسه‏ها، وسوسه آگاهی است، پس شیطان وسوسه‏گر، همان عقل است.                                  برای‏ما مسلمانان که از قرآن آموخته‏ایم خداوند همه‏اسماء(حقایق)را به آدم آموخت و آنگاه فرشتگان را امرفرمود که آدم را  سجده کنند، وشیطان از آن جهت رانده درگاه شد که بر خلیفة الله ‏آگاه به حقایق سجده نکرد، و سنت به ما آموخته است که  شجره ممنوعه‏طمع، حرص و چیزی از این مقوله بود - یعنی چیزی که‏به حیوانیت آدم مربوط می‏شد نه به انسانیت او - و شیطان وسوسه‏گر همواره بر ضد عقل و مطابق هوای نفس حیوانی وسوسه می‏کند و آنچه در وجودانسان مظهر شیطان است نفس اماره است نه عقل آدمی،آری، برای ما که چنین‏آموخته‏ایم، آنچه در «سفر پیدایش‏» می‏بینیم سخت‏شگفت‏آور است.                                                                                                                                                           همین برداشت است که‏تاریخ تمدن اروپا را در هزار و پانصد سال اخیر به عصرایمان و عصر علم تقسیم می‏کند و علم و ایمان  را در مقابل‏یکدیگر قرار می‏دهد.در صورتی که تاریخ تمدن اسلامی تقسیم‏می‏شود به عصر شکوفایی که عصر علم و ایمان  است، و عصرانحطاط که علم و ایمان باهم انحطاط یافته‏اند.مامسلمانان باید خود را از این برداشت غلط که خسارتهای جبران ناپذیر بر علم‏و بر ایمان و بر انسانیت وارد کرد برکنار بداریم وکورکورانه تضاد علم و ایمان را امری مسلم تلقی نکنیم.                                                                                                                                           ما اکنون می‏خواهیم بایک بینش تحلیلی وارد این مساله بشویم و با دیدی‏عالمانه به بحث بپردازیم که آیا واقعا این دو وجهه  و دو پایه انسانیت هریک به دوره‏ای و عصری تعلق دارد؟آیا انسان محکوم‏است که همیشه نیمه انسان بماند و در هر دوره‏ای  فقط نیمی ازانسانیت را داشته باشد؟آیا همیشه محکوم به یکی از دونوع بدبختی است: بدبختیهای ناشی از جهل و نادانی، و  بدبختیهای ناشی از بی‏ایمانی؟   بعدا روشن‏خواهد شد که هر ایمانی خواه ناخواه بر یک تفکر خاص‏و یک برداشت ویژه از جهان و هستی مبتنی است و بدون  شک بسیاری ازبرداشتها و تفسیرها درباره جهان، هر چند می‏تواند مبنای‏یک ایمان و دلبستگی واقع شود، با اصول منطقی  و علمی‏سازگار نیست و ناچار طرد شدنی است.سخن در این نیست،سخن در این است که آیا نوعی تفکر و برداشت از جهان و  نوعی تفسیر از هستی‏وجود دارد که هم از ناحیه علم و فلسفه و منطق‏حمایت‏شود و هم بتواند زیر بنایی استوار برای ایمانی  سعادتبخش باشد؟ اگر روشن شد که چنین برداشت و تفکر و جهان بینی‏ای‏وجود دارد پس انسان محکوم به یکی از دو بدبختی نیست.                                                                    در رابطه علم وایمان از دو ناحیه می‏توان سخن گفت: یکی اینکه آیاتفسیر و برداشتی که ایمان‏زا و آرمان‏خیز باشد و در عین  حال مورد تاییدمنطق باشد وجود دارد، یا تمام تفکراتی که علم وفلسفه به ما می‏دهد همه بر ضد ایمانها و دلبستگیها و امیدهاو خوشبینیهاست؟                                                                                                                                    ناحیه دیگر، ناحیه‏تاثیرات علم از یک طرف، و ایمان از طرف دیگر برروی انسان است.آیا علم به چیزی می‏خواند و ایمان به  چیز دیگری ضدآن؟علم، ما را به گونه‏ای می‏خواهد بسازد و ایمان به‏گونه‏ای مخالف آن؟علم ما را به سویی می‏برد و ایمان به  سویی دیگر؟یا علم وایمان متمم و مکمل یکدیگرند، علم نیمی از مارا می‏سازد و ایمان نیمی دیگر را هماهنگ با آن؟پس  ببینیم علم به ما چه می‏دهد و ایمان چه؟   علم به ما روشنایی‏و توانایی می‏بخشد و ایمان عشق و امید و گرمی،علم ابزار می‏سازد و ایمان مقصد، علم سرعت می‏دهد و  ایمان جهت، علم‏توانستن است و ایمان خوب خواستن، علم می‏نمایاندکه چه هست و ایمان الهام می‏بخشد که چه باید کرد،  علم انقلاب برون‏است و ایمان انقلاب درون، علم جهان را جهان آدمی‏می‏کند و ایمان روان را روان آدمیت می‏سازد، علم وجود انسان را به صورت افقی گسترش می‏دهد و ایمان به شکل‏عمودی بالا می‏برد، علم طبیعت‏ساز است و ایمان انسان ساز. هم علم به انسان نیرومی‏دهد، هم ایمان، اما علم نیروی منفصل می‏دهد وایمان نیروی متصل.علم زیبایی است و ایمان هم  زیبایی است.علم‏زیبایی عقل است و ایمان زیبایی روح، علم زیبایی‏اندیشه است و ایمان زیبایی احساس.هم علم به انسان امنیت می‏بخشد و هم‏ایمان.علم امنیت برونی می‏دهد و ایمان امنیت درونی.                                                                                                                                              علم در مقابل هجوم بیماریها، سیلها، زلزله‏ها،طوفانها ایمنی می‏دهد و ایمان در مقابل اضطرابها،تنهاییها، احساس بی‏پناهیها، پوچ‏انگاریها.علم جهان‏را با انسان سازگار می‏کند و ایمان انسان را با خودش.                                                                نیاز انسان به علم‏و ایمان تواما، سخت توجه اندیشمندان را - اعم ازمذهبی و غیر مذهبی - برانگیخته است. «علامه محمد اقبال لاهوری‏» می‏گوید:   «بشریت‏امروز به سه چیز نیازمند است: تعبیری روحانی از جهان،آزادی روحانی فرد، و اصولی اساسی و دارای تاثیر جهانی  که تکامل‏اجتماع بشری را بر مبنای روحانی توجیه کند.شک نیست که‏اروپای جدید، دستگاههای اندیشه‏ای و مثالی در این  رشته‏هاتاسیس کرده است، ولی تجربه نشان می‏دهد که حقیقتی‏که از راه عقل محض به دست آید، نمی‏تواند آن حرارت اعتقاد زنده‏ای را داشته باشد که تنها با الهام شخصی حاصل‏می‏شود.به همین دلیل است که عقل محض چندان تاثیری در نوع بشر نکرده، درصورتی که دین، پیوسته مایه ارتقای افراد و تغییر شکل‏جوامع بشری بوده.مثالیگری اروپا هرگز به صورت عامل‏زنده‏ای در حیات آن نیامده و نتیجه آن «من‏» سرگردانی است  که در میان‏دموکراسیهای ناسازگار با یکدیگر به جستجوی خود می‏پردازد که کار آنها منحصرا بهره‏کشی از درویشان به سود  توانگران است.سخن مرا باور کنید که اروپای امروزبزرگترین مانع در راه پیشرفت اخلاق بشریت است.از طرف دیگر،  مسلمانان مالک‏اندیشه‏ها و کمال مطلوبهایی مطلق مبنی بر وحیی‏می‏باشند که چون از درونی‏ترین ژرفای زندگی بیان  می‏شود، به‏ظاهری بودن آن رنگ باطنی می‏دهد.برای فرد مسلمان‏شالوده روحانی زندگی امری اعتقادی است و برای دفاع  از این اعتقاد به آسانی‏جان خود را فدا می‏کند.»

ویل دورانت‏ نویسنده معروف تاریخ تمدن با اینکه غیر مذهبی است  می‏گوید:   «اختلاف دنیای‏قدیم با دنیای ماشینی جدید فقط در وسائل است نه‏در مقاصد...چه خواهید گفت اگر همه پیشرفتهای ما  تنها اصلاح روشها و وسائل باشد نه‏بهبود غایات و مقاصد؟»(2) هم او می‏گوید:   «ثروت‏خستگی آور است، عقل و حکمت نور ضعیف سردی است، اماعشق است که با داداری خارج از حدود بیان، دلها را گرم  می‏کند.»  امروزغالبا دریافته‏اند که سیانتیسم(علم گرایی محض)وتربیت علمی خالص، از ساختن انسان تمام ناتوان است،  تربیت علمی‏خالص، نیمه انسانرا می‏سازد نه انسان تمام، محصول‏این تربیت، ماده خام انسان است نه انسان ساخته شده، انسان توانا و قدرتمند می‏سازد نه انسان بافضیلت، انسان تک ساحتی می‏سازد نه انسان چند ساحتی.

امروزهمه دریافته‏اند که عصر علم محض به پایان رسیده است ‏و یک خلا آرمانی‏جامعه‏ها را تهدید می‏کند.برخی می‏خواهند این خلا را بافلسفه محض پر کنند، بعضی دست به دامن ادبیات و هنر و  علوم انسانی‏شده‏اند.در کشور ما نیز کم و بیش پیشنهاد فرهنگ‏انسان‏گرا و مخصوصا ادبیات عرفانی از قبیل ادبیات مولوی  و سعدی و حافظ ‏برای پر کردن این خلا معنوی و آرمانی مطرح است،غافل از اینکه این ادبیات روح و جاذبه خود را از مذهب  گرفته است.روح انسان‏گرایی این ادبیات همان روح مذهبی‏اسلامی است، و گرنه چرا برخی ادبیات نوین امروزی با همه  تظاهر به‏انسان‏گرایی اینهمه سرد و بی‏روح و بی‏جاذبه است؟ محتوای‏انسانی ادبیات عرفانی ما ناشی از نوعی تفکر درباره  جهان و انسان است ‏که همان تفکر اسلامی است.اگر روح اسلامی را از این‏شاهکارهای ادبی بگیریم تفاله‏ای و اندام مرده‏ای بیش باقی نمی‏ماند.                                  ویل دورانت‏ از کسانی است که این خلا را حس ‏می‏کند و ادبیات و فلسفه و هنر را برای پر کردن آن‏پیشنهاد می‏کند، می‏گوید:   «ضرر و خسرانی که ‏متوجه مدارس و دانشگاههای ماست، بیشتر، از نظریه ‏تربیتی «اسپنسر»(1) است که تربیت را سازگار کردن انسان با محیط خود تعریف کرده است.                                                                                     این تعریف، مرده و مکانیکی است و از فلسفه «برتری مکانیک‏»برخاسته است و هر ذهن و روح خلاق از آن متنفر است.نتیجه  این شده که مدارس‏ما از علوم نظری و مکانیکی پر شده است، و ازموضوعات ادبیات و تاریخ و فلسفه و هنر که به قول  خودشان‏بی‏فایده است‏خالی مانده است...تربیتی که فقط علمی‏باشد محصولش جز ابزار چیزی نیست، شخص را از زیبایی  بیگانه می‏سازد و او رااز حکمت جدا می‏کند.برای دنیا بهتر آن بود که اسپنسرکتابی نمی‏نوشت.»                                    عجب اینکه «ویل  دورانت‏»اعتراف می‏کند که خلا موجود در درجه اول یک «خلاآرمانی‏» است، خلای است در ناحیه مقاصد و غایات و آرمانها،  خلای است که به پوچی‏گرایی منتهی شده است، با اینکه تصدیق می‏کند که این‏خلا، خلا نوعی تفکر و نوعی ایمان به مقاصد و  اهداف انسانی است، با همه اینها می‏پندارد که با هر نوع معنویتی -هر چند از حدود قوه تخیل تجاوز نکند - چاره‏ پذیر است، می‏پندارد  سرگرمی به‏تاریخ و هنر و زیبایی و شعر و موسیقی قادر است‏چنین خلای را که از عمق فطرت آرمان‏خواه و کمال مطلوب‏جوی انسان ناشی می‏شود، پر کند.

جانشینی علم و ایمان:                                                                                                                                       دانستیم که علم وایمان نه تنها با یکدیگر تضادی ندارند بلکه مکمل ‏و متمم یکدیگرند.اکنون پرستش دیگری مطرح است:  آیا ممکن است ایندو جای یکدیگر را پر کنند؟   پس از آنکه‏شناختیم نقش علم چیست و نقش ایمان چیست، نیازچندانی به طرح و پاسخ این پرسش نیست.بدیهی است که  نه علم‏می‏تواند جانشین ایمان گردد - که علاوه بر روشنایی وتوانایی، عشق و امید ببخشد، سطح خواسته‏های ما را ارتقاء  دهد و علاوه براینکه ما را در رسیدن به مقاصد و هدفها و در پیمودن ‏راه به سوی آن مقاصد و اهداف مدد می‏دهد، مقاصد و  آرمانها وخواسته‏هایی از ما را که به حکم طبیعت و غریزه بر محورفردیت و خودخواهی است از ما بگیرد و در عوض، مقاصد  و آرمانهایی به مابدهد بر محور عشق و علاقه‏های معنوی و روحانی، وعلاوه بر اینکه ابزاری است در دست ما جوهر و ماهیت  ما را دگرگون سازد -و نه ایمان می‏تواند جانشین علم گردد، طبیعت رابه ما بشناساند، قوانین آن را بر ما مکشوف سازد و خود ما را به ما بشناساند.                                      تجربه‏های‏تاریخی نشان داده است که جدایی علم و ایمان خسارتهای‏غیر قابل جبران به بار آورده است.ایمان را در پرتو علم  باید شناخت، ایمان در روشنایی علم از خرافات دور می‏ماند.با دور افتادن‏علم از ایمان، ایمان به جمود و تعصب کور و با شدت به دور خود چرخیدن ‏و راه به جایی نبردن تبدیل می‏شود.آنجا که علم ومعرفت نیست، ایمان مؤمنان نادان وسیله‏ای می‏شود در دست ‏منافقان زیرک، که نمونه‏اش را در خوارج صدر اسلام ودر دوره‏های بعد به اشکال مختلف دیده و می‏بینیم.                                                                                                                                                    علم بدون ایمان نیز تیغی است در کف زنگی‏مست، چراغی است در نیمه شب در دست دزد برای گزیده ‏تر بردن‏کالا.این است که انسان عالم ‏بی‏ایمان امروز، با انسان جاهل بی‏ایمان دیروز، ازنظر طبیعت و ماهیت رفتارها و کردارها کوچکترین تفاوتی ندارد.چه‏تفاوتی هست میان چرچیلها و جانسونها و نیکسونها واستالینهای امروز با فرعونها و چنگیزها و آتیلاهای  دیروز؟   ممکن است گفته شود مگر نه‏این است که علم، هم روشنایی است و هم توانایی؟   روشنایی و توانایی‏بودن علم اختصاص به جهان بیرون ندارد، جهان درون مارا نیز بر ما روشن می‏کند و به ما می‏نمایاند و در  نتیجه ما رابر تغییر جهان درون نیز توانا می‏سازد، پس علم، هم‏می‏تواند جهان را بسازد و هم انسان را، پس هم کار خودش را  انجام ‏می‏دهد(جهان سازی)و هم کار ایمان را(انسان سازی).پاسخ ‏این است که همه اینها صحیح است، اما نکته اساسی این است که قدرت وتوانایی علم، از نوع قدرت و توانایی ابزار است، یعنی ‏بستگی دارد به اراده و فرمان انسان.انسان در هر ناحیه  بخواهد کاری‏انجام دهد با ابزار علم بهتر می‏تواند انجام دهد.این است ‏که می‏گوییم علم بهترین مددکار انسان است برای وصول به مقاصد وپیمودن راههایی که انسان برای طی کردن انتخاب کرده است.                                                                      اماسخن در جای دیگر است.سخن در این است که انسان پیش ازآنکه ابزار را به کار اندازد مقصد را در نظر گرفته است. ابزارهاهمواره در طریق مقصدها استخدام می‏شوند.مقصدها از کجاپیدا شده است؟انسان به حکم اینکه از روی طبع حیوان  است و به‏صورت اکتسابی انسان، یعنی استعدادهای انسانی انسان‏تدریجا در پرتو ایمان باید پرورش یابد، به طبع خود به  سوی‏مقاصد طبیعی حیوانی فردی مادی خودخواهانه خود حرکت‏می‏کند و ابزارها را در همین طریق مورد بهره ‏برداری  قرار می‏دهد،از این‏رو نیازمند نیرویی است که ابزار انسان ومقصد انسان نباشد، بلکه انسان را مانند ابزاری در جهت‏خود سوق دهد، نیازمند به نیرویی است که انسان را از درون منفجر سازد واستعدادهای نهانی او را به فعلیت برساند، نیازمند به  قدرتی است که‏بتواند انقلابی در ضمیرش ایجاد کند، به او جهت تازه‏ بدهد.این کاری است که از علم و کشف قوانین حاکم بر  طبیعت وبر انسان، ساخته نیست.این گونه تاثیر مولود تقدس ‏یافتن و گرانبها شدن برخی ارزشها در روح آدمی است و آن  خودمولود یک سلسله گرایشهای متعالی در انسان است که آن‏گرایشها به نوبه خود ناشی از برداشتی خاص و طرز تفکری  خاص درباره‏ جهان و انسان است که نه در لابراتوارها می‏توان به آن‏دست ‏یافت و نه از محتوای قیاسها و استدلالها.            

تاریخ‏گذشته و حال نشان داده که تفکیک علم و ایمان ازیکدیگر چه نتایجی به بار می‏آورد.آنجا که ایمان بوده وعلم نبوده است مساعی‏بشر دوستانه افراد صرف اموری شده که نتیجه زیاد واحیانا نتیجه خوب به بار نیاورده است و گاهی منشا تعصبها و جمودها و احیانا کشمکشهای‏زیانبار شده است.تاریخ گذشته بشر پر است از این گونه امور.                                         آنجا که علم بوده و جای ایمان خالی مانده است -مانند برخی جوامع عصر حاضر - تمام قدرت علمی صرف‏خودخواهیها و خودپرستیها، افزون طلبیها، برتری طلبیها،استثمارها، استبدادها، نیرنگها و نیرنگبازیها شده است.

پرستش علم و دوری از ایمان:  دوسه قرن گذشته را می‏توان دوره پرستش علم و گریز ازایمان دانست.                                        دانشمندان بسیاری معتقد شدند که همه مشکلات بشر با سرانگشت علم گشوده خواهد شد، ولی تجربه خلاف آن را ثابت کرد.امروز دیگراندیشمندی یافت نمی‏شود که نیاز انسان را به نوعی‏ایمان و لو ایمان غیر مذهبی - که به هر حال امری ماورای علم است - انکار کند.                                                                                                                            برتراندراسل‏ با آنکه گرایشهای مادی دارد اعتراف می‏کند که:   «کاری که‏منظور آن فقط در آمد باشد، نتیجه مفیدی بار نخواهد آورد.برای چنین نتیجه‏ای باید کاری پیشه کرد که در آن  «ایمان‏» به یک فرد، به یک‏مرام، به یک غایت نهفته باشد.»                                                                                                                                                       جورج‏سارتن دانشمند مشهور جهانی و نویسنده کتاب معروف‏تاریخ علم در کتاب شش بال- نارسایی و ناتوانی علم را در انسانی ساختن روابط بشر و نیازفوری انسان را به نیروی ایمان چنین بیان می‏کند: «علم در بعضی زمینه‏ها ترقیات‏عظیم و شگفت کرده است، ولی در زمینه‏های دیگر، مثلا سیاست ملی یا بین المللی که مربوط است به روابط افراد انسان با یکدیگر، هنوز خود را ریشخند می‏کنیم.»

اما وقتی فقط به ایمان واقعی یک مسلمان نسبت به خدای یگانه نگاه کنیم، باید گفت که: انسان با ایمان اهل حسد و کینه توزی نیست.زیرا دانه های حسد و کینه توزی را شیطان می پاشد و نهال محبت و صفا را خدای رحمان مینشاند.          إن الذین آمنوا و عملوا الصالحات سیجعل لهم الرحمن وداÕ ترجمه"کسانی که ایمان آوردند و کردارهای شایسته داشته باشند، خدای رحمان بذر دوستی را در دلهایشان خواهد پاشید."                                                                                  برترین درجه عشق آنست که انسان نسبت به همنوعانش ایثار کند. یعنی چیزی را به او ببخشد و در اختیار او بگذارد که خودش به آن نیازمند است. خود گرسنه بماند تا همنوعش سیر گردد.              

ایمان و سلامتی:                                                                                                                                           اینکه میگویند، از لباس دین بدر آمدن، سلامت روان وفکر را برای انسان به ارمغان می آورد، مطلبی است که واقعیت ها آنرا تکذیب می کنند، و همه مشاهدات ما در دنیای متمدن غربی ماشینی مادی که به زیور علوم و فنون و تکنیک های گوناگون آراسته است و هواداران و سردمداران این تمدن سخت به خود می بالند که در چنین سطحی از پیشرفت علوم تجربی و تکنیک قراردارند.                                                                                                                                همین جهان علم زده جدید غربی آنچنان از بیماری های روانی و مغز واعصاب رنج می برد که نه شب دارد و نه روز! و فیلسوفان و متفکران غربی مدتهاست که این مطلب را دریافته اند و مردم را در نوشته ها و گفته هایشان از این آفت ها برحذر داشته اند.                                                                                                                                           از میان این عده از فیلسوفان و اندیشمندان، گواهی فیلسوف و مؤرخ بریتانیایی معاصر، توین بی را که اندیشمند دیگر معاصر، کولن ولسون در کتاب "سقوط تمدن" آورده است برای شما نقل میکنیم:                                                                  "تکنولوجی جدید قربانی هایش را دچار هیجان ساخته است، و آنانرا وادشته است تا افسار خود شان را با خریداری(چراغهای نوین) به بهای (چراغهای کهنه) به دست او بسپارند. تکنولوجی جدید، انسان ها را گمراه کرده و فریب داده و کاری کرده است که مردم روح و روان شان را به او بفروشند و در ازی آن سینما و رادیو * و ویدیو* خریداری کنند. نتیجه این ویرانگری تمدن که این (داد و ستد جدید) را به ارمغان آورده است، بایر ساختن روح و روان آدمی است که افلاطون با عنوان ( جامعه خوکها) از آن تعبیر کرده و دومن هکسلی آنرا (جهان درخشان نوین) توصیف کرده است".  توین بی چنین ادامه داده: انسان غربی در پرتو دین می تواند در نیروی مادی یی که تکنولوژی غربی در اختیار او قرار داده است نوعی تصرف روحانی بکند و با این کار، سلامت خویش را تضمین کند."     



+ نوشته شده در 2007/5/15 ساعت 6:14 PM توسط عزيز هروي |

بیا آید تا انگلیسی را گرامری بیاموزیم



+ نوشته شده در 2007/4/24 ساعت 5:37 PM توسط عزيز هروي

علم و ایمان


انسانیت در انسان اصالت و استقلال دارد، صرفاً انعکاسی از زندگی حیوانی او نیست. علم و ایمان دو رکن از ارکان اساسی انسانیت انسان است.

در رابطه‌ علم و ایمان از دو ناحیه می‌توان سخن گفت: یکی اینکه

آیا تفسیر و برداشتی که ایمانزا و آرمانخیز باشد و در عین حال مورد تأیید منطق باشد وجود دارد یا تمام تفکراتی که علم و فلسفه به ما می دهد همه بر ضد ایمان‌ها و دلبستگی ها و امیدها است؟

این همان مسئله ای است که تحت عنوان جهان بینی مطرح می‌شود. ناحیه‌ دیگر ناحیه‌ تاثیرات علم از یک طرف ایمان از طرف دیگر بر روی انسان است.

آیا علم به چیزی می‌خواند و ایمان به چیز دیگری ضد آن، آیا علم ما را به سویی می برد و ایمان به سویی دیگر؟

هرگز چنین نیست بلکه :


علم به ما روشنایی و توانایی می‌بخشد و

ایمان عشق و امید و گرمی،

علم ابزار می‌سازد و
ایمان مقصد،

علم سرعت می‌دهد و
ایمان جهت،

علم توانستن است و
ایمان خوب خواستن،

علم انقلاب برون است و
ایمان انقلاب درون،

علم طبیعت ساز است و
ایمان انسان‌ساز،

علم زیبایی است و
ایمان هم زیبایی است

علم زیبایی عقل است و
ایمان زیبایی روح.

علم زیبایی اندیشه است و
ایمان زیبایی احساس.

علم جهان را با انسان سازگار می‌کند و
ایمان انسان را با خودش.


امروزه دریافته‌اند که سیانتیسیم (علم گرایی محض) و تربیت علمی خاص، از ساختن انسان تمام ناتوان است. تربیت علمی خاص نیمه انسان می‌سازد نه انسان تمام انسان تک ساحتی می‌سازد نه انسان چند ساحتی. امروزه همه دریافته‌اند که عصر علم محض به پایان رسیده و می‌خواهند این خلا را با فلسفه‌ محض پر کنند.


+ نوشته شده در 2007/4/21 ساعت 11:16 AM توسط عزيز هروي |

منوی اصلی

دسته بندی خبر ها

مختصری در بارۀ نویسنده


زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست، امتحان ریشه است؛ ریشه هم هرگز اسیر باد نیست.
زندگی چون پیچکیست؛ انتهایش میرسد پیش خدا.............
عزیز هروی هستم و رشته ی ژورنالیزم را در دانشگاه هرات می خوانم.
اگه میخواستید مرا در بهتر شدن وبلاگم یاری رسانید، لطفا به من ایمل بفرستید " azizherawi@yahoo.com " تشکر از همکاری تان دوستان!

آرشیو

دوستان من

لینک های روزانه

امکانات

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

یاس تم