|
در ابتدا به دیدگاه مسلمانان نسبت به غرب و تمدن غربی میپردازیم، البته غرض از ابراز عقاید مسلمانان این نیست که از واقیعت ها گریز زده باشند.
باید پذیرفت که دین و حاکمیت دینداران در غرب با فراز و فرود های همراه بوده است. طوریکه میدانید تا قبل از عصر جدید و حاکمیت علم، کلیسا حکمران مطلق، آنهم حکمرانی از قسم دولتی آن بحساب می آمد و راه هرگونه اکتشاف علمی مخالف با جزم اندیشی خود را به شدت تمام سرکوب میکرد، که این وضع با بوجود آمدن روشنگری ها و پیشرفت های علم جدید، عقب نشینی را آغاز کرد.
چیزیکه نه تنها غربیان، بلکه تمام جهانیان در باره آن به یک عقیده اند، اینست که تفاوت عصر جدید با قرون پیشین در غرب عمده تأ کاهش حاکمیت کلیسا وافزایش قدرت علم می باشد. و همچنین وجه تمایز دیگری که میتوان میان عصر جدید و قرون پیشین گفت، اینست که فرهنگ عصر جدید بیشتر دینوی است تا روحانی و دینی.
با پیروزی حاکمیت مبتنی بر عقل، راه تجربه مبتنی بر عقل فنی و ابزاری نیز گشوده شد و انسان غربی با پشت کردن به کلیسا و حاکمیت آن، روز بروز به اختراعات و اکتشافات جدید دست یافت و برخلاف عصر کلیسا، تخطی از قوانین و احکام علمی مستوجب کیفر و مجازات نشد تا جائیکه در قرن هفده هم به شگرفترین پیروزیش دست یافت.
هرچند درین قرن نیز کسانی مثل لوتر آلمانی ضمن مخالفت با فرضیه خورشید محوری کوپرنیک، او را احمق دانسته و با تمسک به کتاب مقدس، او را طرد می کردند. اما انسان غربی راه خویش و راه توسعه دادن تمدن را یافته بود و با جسارت تمام اقدام به فرضیه پردازی می کرد و با صبر و حوصله روش علمی را پی میگرفت. اگرچه بسیاری از دانشمندان زنده زنده سوزانیده شدند و یا مثل گالیله با انکار مصلحتی نجات یافتند.
جنجال حاکمیت کلیسا با حاکمیت علم، در کنارگذاشتن مفاهیم ماوراء الطبیعی از همه نهادهای اجتماعی و سیاسی در غرب منجر شد و وظایفی که قبلا عمال کلیسا از جانب خدا و دین انجام می دادند، در عصر جدید به متخصصان مرتبط به هر فنی واگذار شد. وظایفی همچون آموزش و پرورش، سازمان قضائی و فعالیتهای اجتماعی، در گزینش افراد فقط تخصص ملاک قرار میگرفت اما دینداری کمترین امتیازی نیز محسوب نمی شد. دین درین عرصه همره با مدعیان دیندار و حافظان ایدئولوژی دینی عقب نشست و از منزلت سابق خود فرو افتاد. در نظام جدید، دین دیگر به یک امر کاملا فردی و شخصی تبدیل شده بود. این روند که در قرن بیستم به اوج خود رسیده سبب ایجاد جامعه لیبرال دموکراسی مبتنی بر عقل و حقوق طبیعی و فردی انسان و جامعه سکولار شد و چنین جامعه ای عنوان آزادترین جوامع به بشریت معرفی گشت. با پشتگرمی به پیشرفتهای شگرف تکنولوژی و فناوری، احساس نیاز و وابستگی به خدا و مفاهیم ماوراء الطبیعی را کاهش داد و مرگ خدا را جشن گرفت، و برای حفظ و گسترش آن به علم مبتنی بر عقل فنی چنگ زد و با جسارت تمام اعلام کرد که مسلمانان نیز در نهایت مجبورند بین کعبه و دنیای ماشینی یکی را برگزینند.
اسلام در نظر یک مسلمان، هم قوانین فردی و هم قوانین اجتماعی آن نیاز به نهادهای اجتماعی دارد که دولت بارزترین آن بحساب می آید. اسلام بدون نهادهای اجتماعی، غیر قابل تصور است، بخصوص آنکه حضرت محمد <ص> بعد از هجرت در مدینه، جامعه "مدینه النبی" را همراه با نهاد اجتماعی و احکام حکومتی به امت عرضه کرد. و با ابلاغ قوانین در دو حیطه اولیه و ثانویه بر اساس نیازهای ثابت و متغیر در تثبیت آن کوشید و حق قانونگذاری را فقط به خدا واگذاشت.
در نظریه اسلام، حاکمیت که جنبه های روحانی و دنیائی آن در هم تنیده شده از آن خداست و کسی عهده دار حاکمیت می شود که فقط در چهارچوب قوانین الهی در اجرای عدالت اجتماعی، مشروعیت خویشرا از خدا اخذ کرده باشد. البته درینصورت دیگر شعار "مال خدا را به خدا و مال قیصر را به قیصر واگذاشتن" معنی نخواهد داشت.
در دهه ی 70 این نگرش قوت یافت که مدرنیسم به دلیل جدائی از خدا و معنویت شکست خورده است. و این دوره دیگر سخن از سازگاری دین با مقتضیات جدید در میان نبود بلکه بحث بر سر مسیحی کردن دوباره ی اروپا و اسلامی شدن مدرنیزه بود، دین سنتی با معنای تازه به جوامع برگشت و بدیهی ترین و برجسته ترین و قوی ترین عامل نوزایی دینی در سطح جهانی دقیقا همان بود که انتظار میرفت باعث نابودی دین بشود، یعنی فرایندهای مدرنیزاسیون اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی که در نیمه ی دوم قرن بیستم در سراسر جهان اشاعه یافت.
البته این امر، به معنای برطرف شدن بحران معنویت از تمدن غربی نیست. بحران معنویت در اشکال گوناگون تمدن غربی را تهدید میکند و از آنجا به دیگر جوامع غیر غربی در قاره های دیگر راه می جوید، گسترش بیماری ایدز، افزایش شمار کودکان نامشروع، فرسایش بافت خانواده و جامعه و نگرانیهای که خود غربیان از نبود قطبی معنوی واخلاقی در غرب ابراز می دارند. مهمترین عامل تضعیف جاذبیت فرهنگ غربی و بالطبع مانعی در راه ارتباط متقابل به حساب می آید.
با پیشرفت تکنولوژی ، بشر مدرن هر وقت اراده بکند، قادر خواهد بود با فشار دادن دکمه ای، تمدن چندین هزار ساله را نیست و نابود کند و یا با تغیر اندک در ژن، انسان را به حیوانی خونخوار تبدیل کند که شاید در هیچ برهه ای از تاریخ حتی در عصر بربریت نیز نتوان نمونه ای برای آن پیدا کرد.
تمدن غربی که انتظار میرفت رهبری انسان را در جهان مدرن در دست بگیرد، اینک با ظهور بحرانهای معنویتی که دامنگیر آن شده این موقیعت را از دست داده است. امروزه بندرت میتوان ملتی غیر غربی را یافت که آرزوی غربی شدن در سر داشته باشد، در حالیکه روز بروز بر شمار منتقدان تمدن غربی افزوده میشود.
امریکا که بعد از جنگ دوم جهانی به همرای شوروی سابق، ادعای رهبری جهان را داشت و بعد از فروپاشی بلوک شرق، تنها کشور مدعی این عرصه به شمار میرفت براساس آخرین نظرسنجی هایی که طی ماه های اخیر توسط مؤسسه امریکائی گالوپ صورت گرفته، معلوم شده است که امریکا در کشورهای پاکستان، ایران، اندونیزی، ترکیه، لبنان، مراکش، اردن، عربستان سعودی، از محبوبیتی برخوردار نیست.
با چنین وضعیتی، یک تعداد از اندیشمندان غربی و غیر غربی تنها راه پایان دادن به نابسامانیها را در گفتگوی بین تمدنی میدانند. اما در شرایط کنونی، قدرتهای غربی و در راس آن امریکا برای گفتگو صالح نمی باشند. برخورد تحقیر آمیز تمدن غرب با ملتهای دیگر، را میتوان از جمله عواملی دانست که سد راه گفتگو می باشد.
زیرا اگر احیانا یکی از طرفین خود را صاحب تمام حق بداند و برای طرف مقابل نه تنها حقی قایل نشود، بلکه آنرا به دیده ی تحقیر بنگرد و انتظار داشته باشد که طرف مقابل مطیع بی چون و چرای او شود و در تحت سلطه او در آید، طبیعی است که در چنین شرایطی، گفتگوی مطرح نخواهد شد. از قضا در مسله تمدن غرب و اسلام نیز همین گونه است.
تا زمانیکه تمدن غرب با ابزار دوگانه سازمانهای بین المللی نظیر سازمان ملل متحد و صندوق بین المللی پول، حقوق بشر را ابزار سرکوب ملتهای دیگر قرار دهد، هیچ وقت اعتماد حاصل نمی شود و وقتی اعتماد نباشد دو طرف حاضر به گفتگو نخواهند شد.
تلقی غرب از تمدن اسلام:
طوریکه میدانید، در حال حاضر هیچ یک از تمدن های مطرح دنیا حس پذیرش دیگری را در کنارش ندارد، که خصوصا میتوان از تمدن قدرتمند غرب یاد آور شد.
و اما در باره نگرش غربیان نسبت به اسلام و تمدن اسلامی میتوان گفت که نگرش شان برعکس چیزیست که مسلمانان نسبت به غرب دارند. البته طوریکه میدانید، گاهی چنین اتفاق میافتد که یکی نسبت دیگری کاملا منفی بافی نماید، که این امر در مورد بعضی از غربیان هم صادق است. مهمترین مسأله ای که به گمان غربیها در جهان اسلام مانع گفتگو تلقی می شود، جهاد و مفاهیمی چون فتوی و شعار های نظیر الله اکبر می باشد. بدین معنی که آنان شریعت اسلام را دین شمشیر و خشونت می دانند که از آن بوی خون به مشام میرسد. نمونه ی ذیل برداشت این گونه از دین اسلام است:
اسلام از آغاز دین شمشیر بوده و شرافتهای نظامی را پاس داشته است. اصل اسلام از قبایل چادر نشینی بدوی و جنگجو بوده است و این امر باعث شده است که خشونت با بنیاد اسلام عجین شود. و گفته میشود که آموزه اسلام جنگ علیه کافران را تبلیغ میکند.
نظامی گری، عدم قابلیت جذب و همجواری با گروهای غیر مسلمان ویژه گیهای همیشگی اسلام بوده است و تمایل اسلام به خشونت توضیح دهنده درگیری های گذشته اسلام است.
البته باز هم یاد آور میشوم که این فقط دیدگاه بعضی از غربیان بود که در باره اسلام داشتند.
اما اگر از نظر پردازی دیگران نسبت به خود بگزریم، آیا واقعا تمدن اسلامی ما در حال حاضر میتواند از راه گفتگو با تمدن های دیگر بشری به نابسامانی های بین تمدنی دنیا خاتمه بخشد؟ جواب من در حال کنونی، نخیر می باشد. طوریکه میدانید در حال حاضر مجامع اسلامی دنیا هرکدام شان به نوبه خود ادعای رهبری جهان اسلام را دارند، و هرکدام میخواهند که مرکزیت اسلام را دارا باشند. به عقیده من در حال حاضر نبود کشور کانونی در تمدن اسلامی بزرگترین مشکل و سد راه گفتگو با دیگر تمدن ها می باشد، زیرا تا زمانیکه ما خود یک پارچه و متحد نباشیم، چطور میتوانیم با دیگران پای میز مذاکره بنشینیم؟ شرایط اجتماعی و سیاسی منطقه ای و بین کشوری ضرورت گفتگو را ایجاب میکند و دیر یا زود انسانها برای نجات حیات بشری و جلوگیری از انهدامهای خانمانسوز به این سو کشیده خواهند شد، لیکن برای آنکه گفتگو عملا آغاز گردد، وجود کشورهای کانونی جهت فرماندهی و هدایت گفتگو ضروری است.
کشورهای اسلامی دنیا باید حد اقل تا زمانیکه گفتگوی تمدنی درنگرفته مشکل درون تمدنی را حل کنند و با همد یگر به گفتگو - بنشینند.
از نوع حکومتهای کشورهای مسلمان که در گذریم، کمتر میبینم که آنان با همدیگر متحد و متفق باشند و در صحنه های بین المللی به اتفاق هم برای جلب منافع امت مسلمان تلاش کنند، همگی رهبری جهان را میخواهند، بخصوص ایران، عربستان سعودی، مصر، پاکستان و اندونیزی، و هیچ یک از این کشورها حاضر به پذیرش رهبری دیگری نیست و بلکه آنرا صالح برای این امر نمی داند.
ایران به سبب زبان و مذهب و تا اندازه ای توان مالی عملا نمی تواند این نقش را ایفا کند، مخصوصا که اعراب حاضر به همراهی او نیستند.
عربستان به دلیل مذهب وهابیت و جمیعت اندک و عدم استقلال سیاسی، اقتصادی نمی تواند ایفای نقش نماید و مصر به علت فقر شدید اقتصادی و وابستگی تمام عیار به غرب و کشورهای عرب ثروتمند وسازش با اسرائیل و نبود مدنیت و پاکستان به لحاظ فرقه گرائی شدید و فقر و عدم امینت و ندونیزی که عملا از مرکزیت جهان اسلام به دور است و نمی تواند نقش محوریت را ایفا کند.
نتیجه اینکه: در میابیم که تمدن اسلامی از وجود کشور کانونی محروم است و تازمانی که امت مسلمان به استقلال سیاسی و اقتصادی دست نیابند و رشد اقتصادی را به حد قابل قبولی ارتقا ندهند و نظام های مردم سالار و مبتنی بر عقلانیت و مدنیت را که بالطبع با مدنیت "مدینه النبی" سازگار است، مستقر نسازند و از اختلافات مذهبی و فرقه ای و ملیتی دست نکشند و حس ناسیونالیستی را تحت الشعاع وحدت اسلام قرار ندهند، نمی توانند در صحنه های بین المللی نقش ایفا کنند و در آن صورت، جهان اسلام از وجود نماینده ای قوی در فرایند گفتگو محروم خواهد شد.
خلاصه اینکه :
جهان در بستر زمان به علت نبود شرایط مناسب در راه برقراری تفاهم متقابل و احترام واقعی به ارزشها مکتبی، اخلاقی و مذهبی دیگر گروهای ملی و محلی رنج بسیاری به خود دیده است. آنچه خصومت و کینه توزی را تشدید کرده است ،تحمیل خود محوری فرهنگی و تمدنی از سوی ابرقدرتها بر دیگر ملتهاست، پیامد این خود محوری و گسترش طلبی بارز، تخریب و نابودی اصالت گروهای قومی و ملی جهان بوده که بدون آن نمی توان هیچ اساس قدرتمند و جامعی را برای استقلال، عزت و پیشرفت بنا نهاد و یا حتی متصور شد.
بنابرین هدف اصلی این بحث بررسی لزوم اجتناب ناپذیر جوی پیوسته آرام و نوید بخش و بالنده است برای تحقق گفتگو تمدنها.

تشکر و سپاس ازینکه وقت تانرا در مطالعۀ این مطلب صرف نمودید
+ نوشته شده در 2007/5/15
ساعت 6:15 PM توسط عزيز هروي
|
|